انقلاب ایرانی

نسل اندر نسل که به عقب برگردیم، «روحیه‌ای انقلابی» در شریان اصلی طبقه‌ی «متوسط» ایران، هویدا بوده است. این جامعه همچنین در تمامی دوران به لحاظ اجتماعی قابل دسته بندی به دو گروه اصلی «بورژوازی» و «پرولتاریا» نیز بود. هر دوی این گروه‌ها، البته در جامعه‌ای کاپیتالیستی، به سه طبقه‌ی «بالایی، متوسط، و پایینی» قابل تقسیم هستند.

طبقه‌ی بالایی که مشکلی نداشته و ندارند. طبقه‌ی پایینی هم که همواره در تنگنای پوپولیزم و سیاست‌های عوام فریبانه‌ی سردمداران غوطه‌ور بوده و در جنگ با زندگی، که «این نیز بگذرد». می‌ماند طبقه متوسط که هم ارزش دانایی را می‌داند و هم ارزش دارایی را، پس هر دو را هم بیشتر می خواهد. لذا این «روح انقلابی» در جسمی «تمامیت طلب»، ساختار بدنه‌ی قشر متوسط جامعه را تشکیل می‌دهد.

جوامع بورژوازی، کاپیتالیستی و پرولتاریا

گروه اول و مفره در جامعه را «بورژوازها» می‌نمامند. در برخی از جوامع، نیمه مرفهان و یا تازه به دوران رسیدگانی هم وجود دارند که «خرده بورژوا» نامیده می‌شوند. البته شایان ذکر است که جوامع بورژوازی،‌ قدرت خود را نه از اشراف‌‌زادگی،‌ که از آموزش، استخدام و ثروت بدست می‌آورند. در گذشته بورژوازی و کاپیتالیزم به عنوان هم معنی یکدیگر مورد استفاده قرار می‌گرفتند، اما با گسترش مفهوم کاپیتالیزم، امروزه نمی‌توان این دو واژه را با هم یکی دانست.

کاپیتالیزم، به سیاست‌های سرمایه‌داری و حکومت سرمایه‌داران بر اقشار دیگر جامعه اطلاق می‌گردد. تعریف مصوبی برای فلسفه کاپیتالیزم وجود ندارد، لذا سیاست‌های آن بر اساس نیازها و کشش جامعه تغییر می‌کنند. گروه‌ها و احزاب محافظ کار معمولا پیرو سیاست‌های کاپیتالیستی هستند. مهمترین و بزرگترین جامعه‌ی کاپیتالیستی دنیا را می‌توان «ایالات متحده آمریکا» دانست.

اما پرولتاریا به گروهی می‌گویند که در طبقه بندی بورژوازی و خرده بورژوازی در یک جامعه کاپیتالیست، نگنجد. جامعه‌ای که مولد ارزش و سود است اما خود از آن سهمی نمی‌برد. البته در مانیفست کمونیسم، مارکس جامعه پرولتاریا را «کارگران مزدور جدیدی که مالک هیچ وسیله‌ی تولیدی نیستند و نیروی کار خود را برای تامین زندگی می‌فروشند»، توصیف می‌کند. به طور کلی در کمونیسم، جوامع بورژوازی و پرولتاریا در مقابل هم قرار می‌گیرند و مارکسیسم تقابل این دو جامعه را «طبیعت تاریخ» می‌خواند. در نگرشی زبان شناختی، واژه پرولتاریا (انگلیسی: Proletariat) از لغت پرولتاریی (در قانون اساسی جمهوری رم باستان – حدود ۵۰۹ سال قبل از میلاد مسیح:‌ Proletarii) به معنی گروهی از اجتماع که دارایی ندارند و یا دارایی‌شان بسیار اندک است سرچشمه می‌گیرد، که خود برآمده از لغت پرولتاریوس (لاتین:‌ Proletarius) به معنای عضو پایین‌ترین رده‌ی اجتماعی، می‌باشد. پر واضح است که حتی نام این تعریف هم مانند خودش در طول دوران دستخوش تغییرات، اقتباس‌ها و تعدیلات در جوامع مختلف بوده است.

جامع‌تر می‌توان نگاشت که خود گروه «بورژوازی»، شامل دسته‌های «بالایی، متوسط و پایینی» می‌شود. دسته‌ی بالایی متشکل از خود اعضای دولت و روحانیان مرتبط با اوست. دسته متوسط را اوپوزیسیون دولتی تشکیل می دهند. و در نهایت دسته‌ی پایینی را نیز تجار و آنانی که منافع مالیشان در گرو منافع نظام است، شامل می‌شوند.

اما در «پرولتاریا»،‌ طبقه‌ی بالایی آنانی هستند که منافعشان وابسته به «وجود دولت جاری» کشور است، مانند روحانیان غیردولتی و کارکنان نهاد‌های مرتبط با خود دولت. دسته متوسط تحصیل کرده‌ها، نخبگان، روحانیان مخالف دولت و اپوزیسیون غیردولتی را شامل می‌شود. دسته‌ی سوم را هم کارگرانی تشکیل می‌دهند که از روند فعلی ناراضی‌ هستند ولی چاره بر آن نمی‌توانند، چون راه چاره نمی‌دانند. با دقت در این ترکیب بندی، پُر واضح است که اعضای هر دسته از هر گروه، در عین وابستگی به دسته‌های بالایی خود، با اعضای دسته‌ی مشابه گروه مقابل، مستقیما و منفعلانه در ارتباط بوده و به نوعی مکمل یکدیگر نیز، هستند.

تمامیت طلبی ما

تمامیت طلبی یا توتالیترینیزم، گرایشی فلسفی‌ و سیاسی‌ است که در آن تعدادی از افراد جامعه، یا دولت سر کار آن، خواستار در اختیار داشتن تمامی قدرت باشند. این سیاست اساسا با پایه‌های دمکراسی در تضاد است. حکومت‌های پیرو این سیاست معمولا شخص محور بوده و مداخله در «تمامی» شئونات زندگی فردی و اجتماعی را برای خود مجاز می‌دانند. از مثال‌های بارز این قبیل حکومت‌ها می‌توان به حکومت‌ استالین در شوروی، موسولینی در ایتالیا، مائو در چین، جمهوری اسلامی در ایران و هیتلر در آلمان اشاره کرد.

از سوی دیگر جامعه‌ی ایرانی در سراسر پهنه‌ی تاریخ یک جامعه سنتی‌نگر و محافظ کار نیز بوده است؛ بدین شکل که شاید راحت‌ترین راه نفوذ به جامعه را بتوان در لابلای سُنن خود جامعه جستجو کرد.

اگر جامعه را بدن یک انسان در نظر بگیریم. هرگاه «میکروبی خارجی» بدان وارد شود، بلافاصله سیستم ایمنی بدن به مقابله با آن بر می‌خیزد؛ اما یک غده‌ی سرطانی، چون از بستر همان بدن برخاسته است، تا زمانی که اخلالی در روند کاری آن ایجاد نکند، می‌تواند به رشد خود ادامه دهد، و زمانی هم که موجب اخلال شود، بدن به تنهایی و خودی خود قابلیت مقابله با آن را نخواهد داشت.

لذا در هیچ بازه‌ای نمی‌توان مشاهده کرد که سردمداران ایرانی، منافع خویش را در ایجاد یک جامعه مدرن و سکولار دیده باشند. اگر هم در راستای توسعه اجتماعی دست به چنین اقدامی زدند، بلافاصله با آنان مانند یک «میکروب خارجی» برخورد شده ‌است، و به گونه‌ای توسط خود اجتماع سرکوب شدند.

در این میان، قشر متوسط دانا، اما ناراضی از دارایی ناکافی خویش؛ «روح انقلابی» خود را با دانایی‌اش، و «جسم تمامیت طلب» خویش را با یک کاریزمای ملی – مذهبی در آمیخته، و ضمن متقاعد کردن و ایجاد انگیزه در آنانی که با او هم‌فکر، اما نه هم‌جهت بوده‌اند‌ – یعنی باقی قشر دانا و ناراضی – به «ارشاد» طبقه‌ی زیرین خویش نیز می‌پردازد.

طبقه‌ای زیرین هم که نمی‌دانسته که نمی‌داند، و حالا هم که در شُرف فهمیدن قرار دارد، به صورت هدفمند و برنامه‌ریزی شده می‌فهمد. به زبان ساده‌تر؛ آنی را می‌فهمد که طبقه‌ی متوسط بر او انگاشته، نه حقیقت را. بنابراین باز هم (آگاهانه) نمی‌فهمد. این رخداد در مورد قشر متوسط هر دو گروه بورژوازی و پرولتاریا صادق است.

از ماست که بر ماست

کاریزما یا فرهمندی، نوعی ویژگی شخصیتی بوده و از راه‌های مهم نفوذ اجتماعی به حساب می‌آید. این افراد توانایی جذب توده‌ی مردم را با وعده‌های راست و دروغ، بدون متهم شدن به بی‌عدالتی، را دارند. از مهمترین چهره‌های کاریزماتیک تاریخ می‌توان به عیسی مسیح،‌ جوزف استالین، آدولف هیتلر، روح الله خمینی، ارنستو چه گوارا، فیدل کاسترو، و آبراهام لینکلن اشاره کرد.

این بازه کماکان باز است و داستانش دراز. در میان کاغذهای خاک خورده کتب تاریخ هم که بنگریم؛ از دوره‌ی خود کوروش هخامنشی تا حال حاضر، تمامی سردمداران آغازین دوره‌های حکومتی ایران را کاریزماهای ملی – مذهبی تشکیل می‌دهند. اما همچنان که از آغاز هر سلسله‌ دور می‌شویم، شاهد نارضایتی اقشار متوسط به صورت فزاینده‌تر می‌شویم. پدیده‌ای که گذر زمان از آن کوهی می‌سازد، و توسعه‌ی آن به بسترهای پایین‌تر جامعه نیز رخنه می‌کند. رخنه‌ای که ساختار کاپیتالیستی را اصلا خوش نمی‌آید.

از آنجایی که منابع علمی و نظری مردم ایران را در طول تاریخ عمدتا، به جای کتب و آزمایشات علمی و عملی، «فقهای دینی و عالمان مذهبی» تشکیل می‌دادند؛ ذهن جستجوگر و اصالت داشتن نگاه انتقادی از جامعه سلب گشته است. نتیجه آنکه ملت به خود زحمت فکر کردن روی مسایل را نمی‌دهند و به سادگی پذیرای تفکرات دیگران هستند. حال اگر با این دیدگاه، به مساله‌ یا گذاره‌‌ای، سر منشا مذهبی نیز ببخشیم، می‌توانیم آن‌ها را به سادگی به خورد عوام و اقشار ناراضی بدهیم.

آمارها نشان می‌دهند که جامعه‌ی ایران، کماکان یک جامعه‌ی مذهبی‌ست. لذا الگوها، سنن و تفکرات مذهبی می‌توانند در پیشبرد اهدافِ گروه‌های اوپوزیسیون غیر دولتی، نقشی تاثیرگذار و البته حیاتی را بازی کنند. همچنین، این گروه‌ها باید محتاطانه، و بواسطه سیاست‌های عوام فریبانه، تخطی از این اصول را، چه بسی در جهت منافع جامعه، با اجرای سیاست‌های دو پهلو بپوشانند. داشتن و به کار بردن سیاست‌ «یک بام و دو هوا» به خودی خود موجبات قدرت گرفتن گروه‌های مخالف را فراهم می‌آورد و در دراز مدت موجب ایجاد فسادهای گسترده‌ی دولتی می‌شود. و دوباره روز از نو و روزی از نو.

نتیجه گیری

در نتیجه می‌توان گفت که راه حل برون‌رفت از هیاهوی سیاسی کشور، چیزی جز ایجاد اصلاحات اجتماعی نمی‌تواند باشد. انقلاب تنها پاک کردن موقتی صورت مساله است. در رژیم‌های انقلابی آینده نیز با توجه به حضور ما در عصر ارتباطات، باز هم حتی در مدت زمان عمر «یک» نسل، شاهد نارضایتی‌های گسترده خواهیم بود. نتایج حکومت امروز ما عینیت همین فرهنگ مصدوم است و چنانچه انقلابی هم رخ دهد، حکومت آینده را نیز همین آسیب‌ها، ندانم‌ها، و سیاست‌های مصدوم و غلط  باز هم کج خواهند ساخت.

چاره چیست؟

یک راهکار بیشتر وجود ندارد؛ آموزش!‌ تنها بواسطه بالا بردن سطح سواد تمامی اقشار جامعه، آن هم نه بصورت گزینشی، می‌توان موجبات پیشرفت جامعه را فراهم آورد. این سواد می‌تواند خود موجب تغییر در فرهنگ و دیدگاه اجتماعی شده، از انتخابات‌ها و انتصابات‌های مهندسی شده جلوگیری بعمل آورد و جامعه را به سوی دمکراسی سوق دهد. لذا خود جامعه قادر به تبدیل بنیان‌های اساسی و نتیجتا حُکام خویش می گردد، و به سوی ارزش‌های دمکراتیک و آزادی‌ خواهانه در حرکت خواهد بود، و از مداخله دین و مذهب در تمامی امور اجتماعی ممانعت خواهد ورزید.

شایسته می‌بینم حُسن ختام، حکایتی از عبید زاکانی نقل کنم که: «شخصی ادعای خدایی می کرد! او را پیش خلیفه بردند. او را گفت: پارسال یکی اینجا ادعای پیغمبری می کرد، او را بکشتند! گفت: نیک کرده‌اند که وی را من نفرستاده بودم!»

پوریا حاجی باقری

«جوابیه به مقاله «قتل کودک کار توسط ۱۱ مرد متجاوز

دیروز مقاله‌ای به دستم رسید که نمی‌دانم نویسنده آن کیست. خواندن آن دوبار مرا متاثر کرد. لذا بدان منظور جوابیه‌‌ی ذیل را نوشتم.

این مقاله را خواندم،

متاثر شدم…

گفتم به کسانی که این مقاله را دریافت کردند، باید چیزی بگویم…

اگر نه همه‌ی ایرانیان، لااقل اکثریت غریب به اتفاق آن‌ها می‌گویند که ما اول ایرانی هستیم، بعد مسلمان. اما گویی فراموش کرده‌اند که قبل از هر چیزی، ما اول انسانیم. انسانیت عرب و عجم نمی‌شناسد. حقوق بشر که گزینشی نمی‌تواند باشد. برای ما خوب، برای دیگران بد.

ذکر ملیت در متن مقاله زیر، همانا برخوردی بود سخیف. قتل همه جا اتفاق می‌افتد. علل اجتماعی آن را بایستی بررسی کرد. آیا می‌دانید که مهاجرین افغان، حتی نسل دومشان هم نمی‌توانند در ایران از خدمات دولتی (مدرسه، درمان و قس‌علی‌هذا) بهره ببرند؟ آیا می‌دانید که این دقیقا همان برخوردیست  که با مهاجرین ایران در ترکیه می‌شود و ما  آن را محکوم می‌کنیم؟

انسانیت و حقوق و شان انسان، گزینشی نمی‌توانند باشند. آیینه چون نقش تو بنمود راز – خود شکن آیینه شکستن خطاست!

هیچ جرم مرتبط با اجتماعی را ، نمی‌توان بدون در نظر گرفتن تاثیرات خود اجتماع و فاکتورهای آن بر مجرم، به درستی بررسی نمود و برایش نسخه پیچید.

از شما دعوت می‌کنم که مقالات «مجازات مرگ، آیا این است راه؟» و «گناه مردمی، نگاه مردمی» حقیر نگارنده را برای اطلاعات بیشتر بخوانید.

امیدوارم که یادمان بیاید، افغانستان هم روزی ایران بود.

 پانوشت: کودک کار دبیرستانی نمی‌تواند باشد. مطابق با ماده ۷۹ از مبحث ۵ قانون کار ایران، افراد از ۱۵ سالگی اجازه کار دارند (برای رسمیت می‌توانند از تامین‌اجتماعی مجوز بگیرند) و دانش‌آموز دبیرستانی جبرا بالای ۱۵ سال سن دارد که در آن صورت قهرا می شود نوجوان. البته این از سنگینی جرم نمی‌کاهد، اما بازی کردن با اعصاب مردم و ایجاد وهن از یک گروه اجتماعی، کاریست بس ناپسند و کثیف.

امیدوارم این جوابیه را برای دیگران نیز بفرستید.

پوریا حاجی باقری
————————————-
فعال سیاسی و حقوق بشر
عضو انجمن سازمان ملل متحد بریتانیا
عضو سازمان عفو بین الملل و خبرنگاران بدون مرز
مشاور داوطلب سازمان حمایت از پناهندگان و صلیب سرخ بریتانیا

.

.

 قتل کودک کار توسط 11 مرد متجاوز

قتل کودک کار توسط 11 مرد متجاوز

يك كودك كار توسط 11 كارگر افغان ربوده شد و به قتل رسيد. اين جنايت در پي تجاوز دسته‌جمعي رقم خورد و تاكنون 10 نفر از متهمان دستگير شده‌اند.

به گزارش خبرنگار ما، شامگاه روز شنبه هفته جاري تماس تلفني فردي ناشناس با مركز فوريت‌هاي پليسي از وقوع يك جنايت پرده برداشت. اين مرد آدرس ساختماني نيمه‌كاره در منطقه پرديس را داد و اعلام كرد در زيرزمين آنجا جنازه يك پسربچه رها شده است.

دقايقي بعد ماموران كلانتري 207 تهران به محل اعلام‌شده رفتند و در زيرزمين با دنبال كردن ردي از خون به يك تيرك چوبي رسيدند كه جنازه پسري نوجوان به آن بسته شده بود. آنها قبل از هر اقدامي بازپرس ويژه قتل را از ماجرا باخبر كردند و به دستور او تيمي از كارآگاهان جنايي موظف به تحقيق در اين رابطه شدند.

كارآگاهان از زيرزمين مخوف چند لباس زنانه پيدا كردند و در برابر اين احتمال قرار گرفتند كه شايد اين پسر نوجوان تنها قرباني نباشد و افراد ديگري نيز در اين محل به كام مرگ كشانده شده باشند، البته جست‌وجوهاي مقدماتي در اين زمينه به كشف جسدي ديگر منجر نشد.

افسران جنايي در گام بعدي فهميدند نگهبان اين ساختمان نيمه‌كاره مردي افغان به نام غدير است كه فراري شده. به اين ترتيب تلاش‌ها براي دستگيري وي آغاز شد. همزمان با اين اتفاق كارآگاهان هويت قرباني را نيز فاش كردند و فهميدند او نوجوان 15 ساله‌اي به نام سعيد است.

پدر سعيد چهار روز قبل گم شدن او را به پليس گزارش داده و تحقيقاتي نيز براي يافتن وي صورت گرفته بود. كارآگاهان در حالي به بازجويي از پدر سعيد پرداختند كه خود اين مرد نيز از طريق يك تماس تلفني ناشناس در جريان كشف جسد فرزندش قرار گرفته بود.

او به ماموران گفت: «به خاطر مشكلات مالي پسرم به من در تامين هزينه‌هاي زندگي كمك مي‌كرد و معمولا هر روز وقتي از دبيرستان به خانه برمي‌گشت، بساطش را برمي‌داشت و در خيابان‌ها سبزي مي‌فروخت. هيچ‌وقت هم مشكلي پيش نيامده بود تا اينكه سه‌شنبه‌شب هر چه منتظر شديم، سعيد به خانه برنگشت. براي همين از پليس و بسيج كمك خواستيم و ماموران دنبال پسرم گشتند، ولي نتوانستند او را پيدا كنند و از آن به بعد از سعيد خبري نبود تا اينكه فردي با تلفن همراهم تماس گرفت و با دادن نشاني ساختمان نيمه‌كاره گفت جسد سعيد آنجاست.»

كارآگاهان در ادامه تحقيقات‌شان فهميدند همان شامگاه سه‌شنبه فردي سعيد را مشاهده كرده و موضوع را به پليس اطلاع داده بود. او به ماموران گفته بود پسر نوجوان را در حال مشاجره با چند مرد افغان ديده و مشاهده كرده است افاغنه او را به زور به ساختماني نيمه‌كاره بردند، اما ماموران ساختمان موردنظر را اشتباه گرفتند و به مكاني ديگر رفتند. آنها چند افغان را نيز بازداشت کردند اما چون مدركي عليه‌شان وجود نداشت، آنها را آزاد كردند. با افشاي اين موضوع، شاهد حادثه بار ديگر تحت بازجويي قرار گرفت و اطلاعاتي را به پليس ارايه داد كه به سرنخي براي دستگيري متهمان تبديل شد و كارآگاهان در دو روز گذشته توانستند 10 نفر را در اين خصوص دستگير كنند، اما از غدير ردپايي به دست نيامد. اين 10 افغان كه از كارگران غيرمجاز هستند، در بازجويي‌ها اعتراف كردند پسر نوجوان را به قصد تعرض ربودند و دسته‌جمعي به وي تجاوز كردند و اين پسر ناگهان از حال رفت و فوت شد. متهمان ادعا كردند جسد را در يك پتو پيچيدند و در زيرزمين خانه پنهان كردند.

در همين حال متخصصان پزشكي قانوني با انجام معاينه و آزمايش‌هاي تخصصي علت مرگ سعيد را تجاوز دسته‌جمعي اعلام كردند. بنا بر اين گزارش در حال حاضر تلاش‌ها براي دستگيري غدير در حالي ادامه دارد كه بازجويي‌ها از 10 متهم ديگر هنوز به پايان نرسيده است و با توجه به البسه كشف‌شده در قتلگاه اين احتمال كه زناني نيز قرباني جنايت‌هاي اين گروه شده باشند، پابرجاست.

حقوق بشر خاک بر سَری

ای خاک بر سر آن حقوق بشری بکنند که ما از آن دم می‌زنیم. اگر این یکی را هم ایرانیزه بکنیم، می‌توانیم بحمدالله فاتحه همه دنیا را یکجا بخوانیم. اصلا دور تا دور مملکت را باید شیشه بکشند، سر- درش بنویسند موزه‌ی تاریخ تمدن!‌

دمکراسی و بانکداری اسلامی که داریم، حقوق بشر اسلامی هم بزاییم. آیه‌ای را هم می‌بندیم تنگش و حدیثی هم ذیلش، کار یکسره می‌شود. حقوق بشر شده گزینشی؛ هر جا به دهان ما خوش بیاید، خوب است، وگرنه ملعون است و اراجیف. مشمئز کننده‌اند، برخی دُردانه‌هایی که از دهان‌هایمان در می‌آیند. کدام بی‌خردی در مغز و تفکر غیرانتقادی و غیرمستقل مردم ما فرو کرد که «چراغی که بر خانه رواست، بر مسجد حرام است»؟ می‌گویند مگر ما کودک گرسنه نداریم که به مردم سومالی کمک می‌کنیم‌؟ تمامیت طلبی تا به کجا؟ اولا مگر کسی یقه شما را چسبیده که الاولله باید به ملت سومالی کمک کنید؟ ثانیا، گرسنه همه جا و همیشه هست؛ شما اگر خیلی خیرخواه هستید، بخشی از درآمد ماهیانه‌ی خویش را وقف گرسنگانی کنید که به چشم شما ارجحیت دارند. نمی‌دانم چرا وقتی بریتانیا، آمریکا و باقی ملل به ایران در زمان زلزله‌ی بَم همیاری رساندند، اشکالی نداشت و چراغی که به خانه‌ی «آن‌ها» روا بود، بر مساجد «ما» روا تر آمد؟ کسی هم چیزی نگفت!‌ چطور به خانم کلینتون خرده می‌گیریم که شما به مردم لیبی کمک نظامی کردید،‌ به ایران نه؟ بیجا کرده اگر کسی گفته تمام جامعه غرب در رفاهند و آسایش. به گوش مبارکتان خورده که از هر ۱۰ کودک در لندن، پایتخت «متحده‌ی پادشاهی بریتانیای کبیر»، ۴ کودک در فقر زندگی می‌کنند؟ این یعنی چیزی معادل ششصد و پنجاه هزار کودک ☥. و بله، معنی فقر در بریتانیا، هممانند ایران یعنی «عدم دسترسی به حداقل‌ها»*.

لندن – عکس از:‌ جینی ویدل – از گاردین بریتانیا

و بله، اینجا لندن است، قلب بریتانیا… یا در واقع، قلب تپنده‌ی اقتصاد کره‌ی زمین!‌ چنین صحنه‌هایی را کمتر از کشورهای غربی مشاهده کرده‌ایم. دلایلش بماند…

پس بنا به استدلال چراغ و خانه، این کشورها هم باید بزنند به کوچه‌ی علی-‌چپ و بگویند «سومالی کجای تاریخ به ما خیرش رسیده که حالا بخواهیم کمکش کنیم؟»؛ جالب است بدانید که بریتانیا اولین کشوری بود که کمک‌های مالی دولتی و مردمی خود را به سومالی فرستاد، و از آن جالبتر این است که تا کنون بیشترین میزان کمک‌های بین‌المللی نیز از سوی بریتانیا فرستاده شدند. حالا می‌فرمایند که منافعی دارد این استعمارگر پیر، وگرنه چنین نمی‌کرد. پاسخش ساده است: نوش جانش، چشممان کور، می‌خواستیم ما جَنم چنین‌ اقدامی را داشته باشیم، منافعی هم اگر داشت، ما می‌بردیم. حالا اگر بَم برای بریتانیا منافع داشت، سومالی هم خواهد داشت.

صبح لندن – عکس از:‌ مورنینگ استار

فرهنگ ما بواسطه‌ی استفاده از لوازم آرایش لوکس فرانسوی، خوردن پیتزای ایتالیایی، پوشیدن کت و شلوار انگلیسی و راندن ماشین آلمانی، بالا نمی‌رود. نه همین لباس زیباست، نشان آدمیت!‌ کاش کمی از منش و جوانمردی این مردمان هم بیاموزیم. مَنیت را خورده‌ایم، بی‌شرمی را قِی کرده‌ایم. فرانسوی و آلمانی را که نژادپرست می‌دانیم، انگلیسی‌ها که خودخواهند، اسکاتلندی‌ها خسیس‌اند، اروپای شرقی هم که همه فاحشه، چینی‌ها همه کارگر، اعراب هم که ارث پدرمان را بالا کشیده‌اند. مانده‌ام که چرا همه هم می‌خواهیم در همین کشور‌های «سخیف» زندگی کنیم! ما هم که معصومانه، دُردانه‌ی دنیا هستیم و گل سرسبد محفل. از تمام دنیا هم انتظار داریم به خاطر چند هزار سال قدمت تاریخی، سر تعظیم بر ما فرود آورند که اگر نبودیم دنیا را چه می‌شد؟‌ اگر نبودیم که دنیا را منشور کوروشی نبود! به جهنم که نبود، حالا که هست کجا را گرفته‌ایم؟‌ یک تکه سنگ شده فرهنگمان، یک سری حدیث شده مسیر زندگیمان، یک مشت خاطره از زمان شاه هم شده قوت راهمان!‌ از صادرات اسلاممان دنیا را خیر داده‌ایم، یا از باقلوای تولیدات خالص داخلیمان؟ از اعمال تروریستی در آمریکای جنوبی؟ یا فروش سلاح به تروریست‌های افغانستان؟ از صادرات پناهنده‌هایمان؟ یا انکارمان از هولوکاست؟

مدعی غنی‌ترین فرهنگ تاریخ هستیم، اما اگر یک جوان غربی بیاید کشورمان، جلوی درب فرودگاه، مادر- مرده زمین بخورد و شلوارش پاره شود، و از سر بیچارگی تکه پارچه‌ی مبلی را از زمین بردارد و به شلوارش بچسباند، تا برسد هتل و لباسش را عوض کند؛ از فردا همه‌ی جوانان ما به شلوارشان پارچه مبلی بخیه می‌کنند که «مُد است». حالا بفرمایید معنی این مُد صاحب مرده چیست؟ فلان نوشته‌ی روی پیراهنت یعنی چه؟‌ می‌دانی این صلیب شکسته‌ای که به گردن انداخته‌ای معنیش چیست؟ می‌دانی چند نفر زیر این علامت کشته شده‌اند؟ همه‌ی دنیا اگر به ما چپ نگاه کنند، انگِ نژادپرستی می‌گیرند، اما زهی خودمان از اول صبح به ترک و کرد و بلوچ و گیلک و قزوینی و اصفهانی و قس‌علی‌هذا گیر می‌دهیم. صحبت فرهنگ هم که می‌شود، همه‌ی این حرکات را محکوم می‌کنیم؛ پنداری فقط بقیه‌اند که انجام می‌دهند، ما که پاکیم و منزه! از حقوق بشر، سنگش برایمان مانده و از فرهنگ، ادبیات کلاسیکش. شکی در آن نیست که ملت بیش از ۳ دهه است که در خفقان زندگی می‌کنند، اما آیا همین خفقان نیز حاصل عدم داشتن «نگاه انقادی» به مسایل اطرافمان، نیست؟‌ آیا این دولتمردان از جایی به جز بستر همین اجتماع آمده‌اند؟ آیا ما نبودیم که ۲ بار به قانون اساسی جمهوری اسلامی، نخوانده، رای مثبت دادیم؟‌ آیا ما نبودیم که پشت تابوت خمینی بر سر و سینه زدیم؟ آیا ارتش و سپاه و بسیج را کسی جز خود ملت تشکیل داده؟‌ و خیلی «آیا»های دیگر! نه عزیز، خانه از پایبست ویران است!

مَخلص کلام اینکه، تفکرات اشتباه، خودخواهی‌، خود بزرگ بینی کاذب، و خلاصه‌اش همین «مَنیت» خود ما، موجبات سَرخوردگی‌های امروزمان در عرصه‌های ملی و بین‌المللی  را فراهم آورده‌؛ لذا تا زمانی که خود اجتماع در مسیر اصلاح خویشتنِ خویش قدم بر ندارد، ما را به خیر خویش امیدی نخواهد بود! یکبار دیگر که هیچ، یک‌هزار بار دیگر هم انقلاب کنیم، همین می‌شود. نتیجه اینکه انقلاب، پاسخ مشکلات ما را نمی دهد؛ کشور باید با آرامش و در بستر دوران از بابی فرهنگی به اصول دمکراسی و برابری اجتماعی برسد و دست از اِعمال قوانین و هنجارهای گزینشی در سطوح مختلف جامعه بکشد. زمانی می‌توانیم خود را با دنیا در یک سطح ببینیم، که دنیا را با خود در یک سطح دیده باشیم!‌

☥ DWP (2008) HBAI Statistics: After Housing Costs
* پس از هزینه های مسکن، فقر به عنوان کمتر از در آمد کمتر از ۶۰ درصد از میزان متوسط کشور، تعریف می شود.

پوریا حاجی باقری

شوکولات شرعی، مشکلات اساسی

کک چسبیده به عبای آغا، وِل هم نمی‌کند لا‌مُروت. گمانم از پشم نا مرغوبی باشد که در کِش آن استفاده کرده‌اند. روزانه روضه ای جدید در خطبه های حضرتشان، بر علم و کُتل منبرشان بالا می برند. یک روز می‌گویند که گفته بود «میان اغتشاشگر و معترض تفاوت است و نباید یکسان برخورد شود»، روز دیگر می‌گویند گفته «حضرت امام مخالفان را اعدام می‌کرد، من سرکوب می‌کنم».

دست مریزاد-نامه‌ای، چیزی بنویسید به بیت حضرتشان و متعاقبا شاکر امور باشید که ناغافل دیدید نظر آغا برگشت و گفتند حرف، حرف امام راحل است. وامصیبتا! استکبار جهانی، این لامذهبان زندیق چه می‌کنند. قذافی را که کشتند، حالا به دولت مردمی ِ سوریه رسیده اند. این وسط روسیه و آغا مشترکا هم سو و هم سخن شده‌اند که این حکومت سوریه تا اطلاع ثانوی، مردمی است. حالا سناتور مک‌کین خودش را خفه هم بکند، روسیه -حتما به امر آغا-  وتو می‌فرماید.

بزرگی در جمعی گفت، بفرمایید هویج میل کنید که برای قوت اذهانتان خوب است. حاضرین جمعا خندیدند که هویج را به ذهن چه مربوطی باشد؟‌ کسی نفهمید که آن بزرگ گفت، نیست که عقلتان به چشمتان است، هویج بخورید، سوی چشمتان بالا برود.

دهان که می‌گشاییم، دُردانه می‌گوییم که «مملکته داریم؟‌ ممالک غربی فلانند و چنان». می‌گوییم بیا آنگونه باشیم، می‌گویند «با فرهنگ غرب نمی‌شود برای شرق نسخه پیچید»؛ جویا می‌شویم چرا؟‌ می فرمایند «ما در دوران رنسانس شرقی-ایرانی هستیم». این هم شده صیغه جدیدمان. رنسانس غربی بر فئودالیته و حکومت کلیسا بر مردم، نقطه پایان نهاد، اما بر حکومت‌های دینی و فاشیستی هیچ تاثیری نداشت. نمونه بارزش هم می‌شود دوره‌ی هیتلر و حضور احزاب راست افراطی در اروپا و قس‌علی‌هذا. مگر رنسانس از جایی جز بستر جامعه برخاست؟‌ قرون وسطی به مردم نشان داد که «کفایت در صدارت» مهم‌ترین اصل است و کمبودش موجب لرزش بنیان‌های اساسی جامعه می‌شود. این‌چنین می‌شود که وقتی غده‌ای سرطانی مانند هیتلر پیدا می‌شود، همه‌ی ملل در مقابلش قد علم می‌کنند. ملت ما هنوز نیاموخته که نظر من اگر محترم است، نظر دیگری هم به همان اندازه محترم است. حالا اگر من با آن مخالفتی دارم، بحثی‌ست جدا. تا قیام قیامت هم بگردید، فیزیک کوانتم از عهد عتیق و جدید و غریب و عجیب، نمی‌توان بیرون آورد. آدمی را آدمیت لازم است.

اگر شخصی در کشور با وجود احزاب مخالفت می‌کند، یا از بی‌سوادی و بی‌شعوری اوست، یا از زرنگیش. الاای‌حال از هر کدام باشد، توفیقی برای ما نیست، پی آمدش برای ما همان است که برای مادها بود؛ باز هم باید دنبال استقلال ایران باشیم! لذا جامعه بایستی سوادش به حدی برسد که مردم از ابراز اینچنین فضل‌هایی خشمگین شوند.  حزب عصاره‌ای از ایدئولوژی‌های مبتنی بر دیدگاه فلسفی پذیرفته شده‌ی گروهی از افراد است که در قالبی مشخص و در جهت اجرایی کردن چشم اندازهای آن، اساس نامه ای را بنیان می نهد که سیاستگذاری‌ آن توسط همه اعضا انجام می‌شود و مسئولیت‌ اجرایی آن را بر عهده‌ی منتخبی از اعضای خود آن حزب، می گذارند. وجود احزاب به عموم مردم فرصت دخالت در پایه های سیاستگذاری در مملکت را به صورت مستقیم و بدون واسطه می‌دهد. مانیفست حزب هم می‌شود ایدئولوژی مصوب آن؛ و با تصمیم اعضای حزب – که متشکل از کسی جز خود مردم نیست – می‌توان آن را تغییر داد. حالا اگر ملت از مانیفست یک حزبی خوشش آمد، او را بر مسند قدرت می‌نهد؛ و اگر سخن سرایی دیگری بهتر بود، او  بر تخت قدرت می‌نشیند. منتها فرقش اینجاست که اگر کسی این میان کج رفت، چون اعضای حزب خود مردم هستند، می‌توانند به صورت مستقیم مداخله کنند. لذا ادغام سیاسیون و عوام، همانی‌ست که حکومت‌های غیر دمکراتیک و شخص محور را چندان خوش نمی آید.

حالا حکایت چیست که حکومتی به مثابه جمهوری اسلامی دم از نظام پارلمانی – حزبی می‌زند؟ مرز دمکراسی و دیکتاتوری همانا یک تار موست؛ این گفتار در سراسر محیط مرزی این دو تفکر، مصداقی بارز دارد. حزب، اگر فرمایشی شود، اعضا و رهبریتش هم فرمایشی باشد، سیستم به طور کلی تغییر گرانش می‌دهد؛ به جای اینکه سیب بیفتد در دامن مردم روی زمین، می رود می‌چسبد بر عرش آقایان. به همان اندازه‌ای که وابستگی سیاست‌های حزبی بر تصمیمات اعضا، موجبات پیشرفت دمکراسی را ایجاد می‌کند، مع‌هذا احزاب در معرض تصمیمات بدون قید و شرط، منفعلانه موجب می شوند که همین وابستگی، بنیان دموکراتیک جامعه را به مخاطره بیاندازد . لذا مهمترین ویژگی نظام پارمانی، انعطاف پذیری آن است که موجب تشکیل حکومتی تماما مردمی شود؛ اما در عین حال، اگر نخود پراکنی فرمایشات، بیانات و اوامردر راس امور باشد، باز هم نظامی شخص محور داریم. بدین معنی که «ریاست» هنوزم هم در دستان مبارک شخص اول مملکت است و اگر حزب منتخب با ریتم ساز بچه‌های بالا، دهل نوازی درخور و مقتضی نکنند، رقص مردمی به هم می ریزد و چاره‌ی کار را هم می‌توان در سرمربیان تیم های ملی عربی جستجو کنیم؛ خوش اومدی! قبلی جواب نداد، جدیدش می‌کنیم!‌ این چنین است که راس مجلس بر دار است و امر شخص اول غیر منتخب، خدشه برندار.

پوریا حاجی باقری

نگاه هفتگی

حضرت آغا که اعلان تاجگذاری فرمودند و خاطرنشان کردند که «پارلمانیزم و جمهوریت دو خط موازی در دمکراسی هستند» و مهم «اسلامیت» نظام است که باید حفظ شود. بحمدالله مشکلات سیاسی مملکت را هم «مفعولانه» حل کردند و منتظریم که تاریخ انفعال تاجگذاری مبارکه، متعاقبا ازسوی کاخ پاستور (بیت رهبری سابق) مقرر گردد.

خط و نشان‌ها می‌کشند که تایید صلاحیت نمی‌کنیم! کار مملکت به جایی رسیده که جنتی هم برای مردم خط و نشان هفتگی می‌کشد. یکبار انتقاد می‌کند که «برای ریاست جمهوری دارند رای جمع می‌کنند، تایید صلاحیت نمی‌کنیم»،‌ بار دیگر می‌گوید که «برای انتخابات مجلس ریخت و پاش نکنید، تایید صلاحیت نمی‌کنیم». اولا خود شما را چه کسی تایید صلاحیت کرده، آقای جنتی؟‌ لابد نماینده‌ی خدا و پیغمبر روی زمین؟‌ دوما، اخوی دنبال بهانه می‌گردی صلاحیت رد کنی؟ این حرف‌ها را ۳۳ سال است دارید به مردم می‌گویید، یعنی فکر می‌کنید این حَنا هنوز هم رنگی دارد؟‌ دیگر بهانه برای چیست؟‌ بگویید صلاحیت تایید نمی‌کنیم چون دلمان نمی‌خواهد. والسلام، نامه تمام!‌ خیال خودتان و ملت شریف را هم یکباره راحت کنید. افاضات اضافی هم نفرمایید. شما صلاحیت رد بکنید، یا نکنید، مجلس شده «شعبه‌ای از بیت رهبری» (به گفته آقای مطهری، نماینده تهران). مجلسی که نتواند طرح یک سوال ساده از رییس جمهور را مطرح کند، و انگشت بیت مبارک تا ته در چشمش فرو نرود، از رییس تا مستخدمش را باید همانی که ایرج میرزا برای «پدر ملت ایران» گفت، کرد!‌

اصل ۱۷۳ قانون اساسی بیان می‌دارد که «به منظور رسیدگی به شکایات، تظلمات و اعتراضات مردم نسبت به مأمورین یا واحدها با آیین‌نامه‌‏های دولتی و احقاق حقوق آن‌ها، دیوانی به نام «دیوان عدالت اداری» زیر نظر رییس قوه قضاییه تاسیس می‌گردد. حدود اختیارات و نحوه‌ی عمل این دیوان را قانون تعیین می‌کند». این را باید مد نظر قرار داد که رییس خود قوه ‌قضاییه را که آغا مشخص می‌کنند. هر چه بگندد، نمکش می‌زنم، وای به روزی که بگندد نمک!‌

مع‌هذا، این هفته معلوم شد که حضرت «عجل» فرموده بودند میان «معترض و اغتشاشگر» تفاوت است و نمی‌بایست با آن‌ها همسان برخورد شود. منتها نفرمودند که تفاوتش چیست؟‌ حقیر گمان می‌کنم که محتملا منظورشان این بوده که برای کُشتن اغتشاشگر، می‌شود بهانه آورد؛ اما برای کشتن ملتی که در سکوت تظاهرات می‌کنند، چه «خاکی» بر سر کنیم؟ اصل ۲۳ قانون اساسی می‌‌گوید «تفتیش عقاید ممنوع است و هیچ‌کس را نمی‌توان به صرف داشتن عقیده‌‏ای مورد تعرض و موُاخذه قرار دارد». حالا بفرمایید حکایت رد صلاحیت‌ها و داستان‌های دادگاه‌های انقلاب و دادسراهای ویژه روحانیت را معلوم کنید. سبزی فروش را اگر پیدا کردی، برسان سلام ما را، به شکوفه‌ها، به باران!‌ نگارنده که معتقدم «سوراخ دعای» این یکی را هم یافته‌اند. هیچ چیز یافت نشود، متهم ننه مرده را به «تبلیغ علیه نظام» و «سعی در براندازی» محکوم می‌کنند که شامل هرچیزی از «انگشت در دماغ فرو بردن» تا «آدم کشتن» می شود.

به آقایان نماینده، مطهری و کواکبیان هم یکی این وسط بگوید: نقدا اتصال کانال‌های آبی بیت آغا و دفتر ریاست جمهوری دوباره بر قرار شده، زیاد زحمت نکشید، طرح «سوال از ریاست جمهوری» اعلام وصول نمی‌شود. شما که نماینده مجلسید، نفهمیدید، بعد انتظار داریم عوام بفهمند. نه آقا، نفهمیدید، بیخود بهانه نیاورید!‌ هر وقت توانستید سر نخ دوخته شده‌ی ۳ هزار میلیاردی به کش تمبان آغا را پیدا کنید، نام آنانی که از طرح سوال رییس‌جمهور انصراف داده‌اند را نیز، پیدا خواهید کرد. قضیه را گردن این بانک و آن بانک نیاندازید، مبلغ اختلاس یک و نیم برابر سرمایه کلی بانک صادرات ایران است. شمس‌الدین حسینی را که آقای رییس جمهور قهرمان ملی کردند، همین روزهاست مدال افتخار هم بگیرند. شما هم تا از قافله عقب نمانده‌اید، یک اختلاسَکی، چیزی، بکنید که بلکه مدالی هم از مقام ریاست جمهوری گرفتید، ماجرای سوال را هم بی‌خیال شوید. حالا قضیه چیست که پای این قهرمان ملی نباید به مجلس گشوده شود؟‌ بماند. الاای‌حال، انگار جنس «کش» شلوار آقای باهنر، نایب مستتاب مجلس، هم لکن از جنس کش تمبان آغاست؛ لذا ایشان هم کِش دادن ماجرای سوال را «صلاح» ندانسته‌اند. دلایل، یا بهتر بگویم، سوالاتی زیادی هستند که پاسخ دادنشان، «کش» شلوار آغا را شُل (تر؟) می‌کند و اگر پرسیده نشوند، من‌حیث‌المجموع بهتر است. ظاهرا سیاست از من اصرار و از تو انکار، نقدا دارد خوب جواب می‌دهد. حالا تا کِی تنورش داغ باشد، سوالی‌ست که فعلا جوابش را صلاح نیست!‌

پوریا حاجی باقری

گناه مردمی، نگاه مردمی

خلیج فارس شد خلیج عربی،

سهم چهل و اندی درصدی دریای مازندران شد یازده درصدی،

مقبره کوروش را آب گرفت،

زاینده رود یائسه،

دریاچه ارومیه کویر،

و رودخانه کارون هم جوی آب…

و ما کماکان بر سر می زنیم که «اگر این شود، آن می کنیم» و «اگر آن شود، این می کنیم». هم «آن» شد و هم «این» و حقیقت این است که ما هیچ نکردیم. همه این حرف‌ها را از یکدیگر شنیدیم و تکرارشان کردیم، بدون آنکه لحظه‌ای درنگ کنیم و تامل که به واقع، اگر چنان شد، ما چه می کنیم؟‌

ما همچون کشوری هستیم که در آن همه راننده اند، همه ماشین دارند، اما هیچ ماشینی پلاک ندارد. ما همان ملتی هستیم که در سال ۵۳ سنگ «کمونیسم و توده» به سینه می زدیم، سال ۵۴ «ملی-مذهبیون» را نقل هر محفل نمودیم، سال ۵۵ به جشن‌های ۲۵۰۰ ساله «شاهنشاهی» رفتیم، سال ۵۶ «مجاهد» شدیم، سال ۵۷ هم انقلاب «اسلامی» کردیم و این داستان کماکان ادامه دارد. نه این که همین یکبار بوده باشد، از همان ابتدای تاریخ همین «آشی» بودیم که هستیم.

در ایران، مسلمانیم، موقع پناهندگی بهایی می شویم، قبول که نشدیم، مسیحی می شویم. هیچ کدام هم نشد، کمونیست می شویم!‌ بحمدالله از سواد سیاسی و اقتصادی و اجتماعی هم که اصلا کسری نداریم. همه در تاکسی می شویم سیاستمدار و «برای ملت دولت تعیین می کنیم»، در بانک و سر منقل تریاک هم می شویم اقتصاددان و «نصف شهر را می خریم و می فروشیم»،‌ بر مبل خانه و پشت میز اداره هم می شویم جامعه شناس و «انتقاد فرهنگی» می کنیم. فردا صبح، دولت همان است، ما هم پول کرایه تاکسی برای رفتن به سر کار را با دعوا می دهیم، و عوضش همدیگر را تا شب فحش می دهیم!‌

سخن اجتماع شد؛ ناگفته نماند که جستار جدید مباحثمان هم شده که فلانی بی «سواد» است، بهمانی بی «کلاس» است، آن یکی «بی‌خانواده» است، این یکی در«حد» ما نیست، و قس‌علی‌هذا. شخصیت اجنماعی ای ما تا به آنجا رسیده که اگر کسی زبان انتقاد از دیگری نگشاید، احساس کمبود می‌کند. اصالت گفت‌وگو در خانواده‌های ایرانی هم که می‌گردد حول محور: «مد روز» و «آهنگ جدید فلانی» و «مانیکور ناخن خانم حسن آقا اینا در مجلس ترحیم جاریشون». این‌ها را بگذارید کنار این حقیقت که، بخش اعظمی از آموزش کودکان ما در خانه صورت می گیرد. کودک چیزی را که در مدرسه می آموزد، می‌آید برای والدینش بازگو می کند؛ آن‌ها هم که از اینجا مانده و از آنجا رانده، می‌گویند‌ «مزخرف است و لاتاالات» و درستش می‌شود: «این که من می گویم و بس». بچه در مدرسه می‌شنود «مقام معظم رهبری»، در خانه می‌شنود «مرتیکه‌ی فلان»، در مدرسه می‌شنود «شاه ملعون» در خانه می‌شنود‌ «خدا بیامرز، شاه». ده بار که این اتفاق بیفتد، بار یازدهم کودک شناخت و یادگیری خود را، به علل اعتمادی و شخصیتی، از مدرسه به خانه منتقل می کند، و متعاقبا چون محوریت فرهنگی خانه‌های ما از پایه ویران است، نسل بعدی می شود آیینه اشتباهات ما. او می شود ضعیف تر از ما. ما شاید می‌دانستیم که نمی دانیم،‌ او اکنون نمی داند که نمی داند، اگر هم بداند، دیگر آن را حل کردن نمی‌تواند.

کتاب تاریخ اسلامیزه شد،

کتاب جغرافیا دست نخورد!

کتاب ادبیات فارسی سانسور،

نمره دادن فلسفه وَجبی،

آموزش روانشناسی جنسی از کتب دانشگاهی حذف،

و آیات دین و زندگی هم گزینشی شدند!‌

هاشمی رفسنجانی وقتی رفت، همه فحشش می‌دادند، هشت سال بعد هم همه می‌خواستند به او رای دهند!‌ کروبی را همه دزد می‌خواندند، ناغافل و در تداول عوام شبانه شد «شیخ اصلاحات». خامنه‌ای را یک شبه کردند «آیت الله و مرجع و رهبر»، باز ملت با آرمان های «امام راحل و رهبر معظم» تجدید میثاق کردند. به دولتی رای می دهیم که جزو برنامه‌هایش برداشتن یارانه‌هاست، بعد می گوییم چرا یارانه‌ها را برداشته؟‌  چرا؟ چون نمی دانستیم معنی «یارانه» چیست!‌ به شخصی رای می دهیم که عضو حزبی نیست، پشتوانه اش معلوم نیست، مانیفستی ندارد، سر و تهش هم معلوم نیست به کجا می دوزند، انتظار هم داریم که هرچه در تبلیغاتش به «باد هوا» سپرده را اجرا هم بکند!

پادشاهی، جمهوریت شد،

جمهوریت، اسلامیزه شد،

اسلام به خطر افتاد،

آنانی که سیاه نمی شدند، سبز شدند،

چند صد نفر مردند،

آقا به گریه افتاد،

جان ناقابل را وسط انداخت،

جمهوریت، پارلمانیزم شد،

پارلمانیزم،‌ خلیفه گری می شود،

و آغا هم تاجگذاری می کنند!‌

ما ماشین‌هایی هستیم بدون پلاک. بید مجنون که به جهت باد می‌خوابد. دلیلش هم یک چیز بیشتر نیست: «نگاه انتقادی» نداریم. هر روز چیز جدیدی می شنویم و همانا گرایشمان به آن سو بر می گردد. قبلی را که به درستی و کمال نمی‌دانستیم، هیچ، جدیدش را هم به درستی نمی‌فهمیم. تخته سیاهی که هرکس بدان می‌رسد، نوشته نفر قبلی را پاک می‌کند و اثری از خود بر آن می‌نهد، اما نهایتا تخته سیاه، سیاه است و سیاه بین! فرهنگ کتابخوانی و یادگیری آکادمیک هم که خدا بیامرز مرحوم شدند. با گوشمان می‌شنویم، انتظار هم داریم که فروشنده بی طرفانه بگوید «فلان جای میوه من گندیده»، وقتی هم که نمی‌گوید، می‌گوییم «خارج این‌جور است و آن‌جور، مملکته داریم؟» پنج تا کلمه انگلیسی هم می‌بندیم تنگ حرفمان، کلاسش بالا رود. اخبار کشور هم که شده رمان خوانی آقایان، حالا چه تلویزیون ملی باشد، چه ماهواره. هر که هر چه دل تنگش خواست، گفت!‌ اشکال همینجاست. اگر من سوسیالیست باشم، فلانی کاپیتالیست، دیگری فاشیست و آن یکی هم هر «ایزمی» می‌خواهد باشد. مقام معظم فقط همان «آغایی» که هست، بماند، تکلیف ملت هم روشن(تر؟) می‌شود. البته که آدم می داند «تاپاله» را نباید لقت کند وگرنه پایش نجس می شود. اما اگر تاپاله را داخل کفش چرم گذاشتند، تا به پا نکنیدش،‌ نمی‌فهمید آنجاست!‌

نتیجه این که، در تاریخ فکری مردم ما مسائل بر اساس پرسش از فقیه و یا شاگردان آنان حل می‌شده است. کافی بود از کسی که به منابع نظری اسلام آگاهی داشته می پرسیدند و جواب را بلا‌فاصله می گرفتند و دیگر نیازی نبوده بیاندیشند و مساله را سبک و سنگین کنند و از خود بپرسند که بکنم یا نکنم. و اگر می خواستند چنین کنند، استخاره می کردند. اگر این اصول و امثال آن‌ها را کنار هم بگذاریم، به بنیانی دست می‌یابیم که همانا مطالعه آن موجب دستیابی به پاسخی بر دغدغه‌های فرهنگی ما خواهند بود که ریشه در ستون‌های اساسی و جامعه شناختی زندگی ما تنیده‌اند. از این رو، ملت ما در طول دوران نیاموخته اند که به واسطه داشتن تفکر و نگاهی انتقادی بر اتفاقات پیرامون خویش، در «تاپاله» تفکرات عوام فریبانه گرفتار نشوند و همانا ساده انگارانه «علم» و «شبه علم» را با هم یکی نپندارد، که علم، استنباطی‌ست مستند از شبه علم. زمانی که استناد علم معلق شود، دیگر باید «سلیقه‌ی شخصی» نامش نهاد.

اما راستی؛ مردم چه گناهی کرده اند؟ بس نیست اینقدر زلازل و بلایا و عدم توسعه را گردن گناهان مردم، بی بندو باری زنان و جوانان، عدم خلوص نیت در عزاداری ها و غیره و ذالک انداختیم؟ شکسته نفسی نیست! انداختیم، نه انداختند! بالاخره از دوستان ما هستند کسانی که ملبس به لباس گناه شناسی بودند و امروز «دین پژوه» لقب گرفته اند. خودمان را زیاد تحویل نگیریم لطفا! در فرهنگ تفکر انتقادی ما، همیشه یک گل واژه صادر می شود: «باید فرهنگ مردم درست شود. مسئولین باید فرهنگ سازی کنند.» نمی‌خواهم سودای اخلاق سر دهم و بگویم باید از خود شروع کنیم. گوشمان خود به خود می داند در خروجی کجاست! سخن بر آن است که آیا مسئول فرهنگ سازی برای این مردم، مگر جز خود ما هستیم؟ شیخ اجل، سعدی، مورد عنایت «ابوبکر بن سعد زنگی» بود، و شاهنامه هم بر حمایت‌های حکومت وقت سرچشمه گرفت، اما آیا مفاهیم آنان هم سفارشی بودند؟ البته که بی چشمداشت بر سود هیچ بازار مکاره‌ای (همچون رسانه های گروهی، روزنامه‌ها و مجلات دولتی یا خصوصی)، بی غلو در انگاره‌ی «نظر من این است که …» هر دوی آن نیکان، به همان داشت و نداشت فرهنگی عامه چشم دوختند، و آنچه را مغفول بود، دیده نمی شد و یا باید به نوبه ای بیان می‌شد، به مردم عرضه کردند. اما از آنان هنوز هم می توان بهره‌ها جست. نه فقط بهره‌ی نظری و صرف کردن گزاره های «باید و نباید» و «بکن و نکن»؛ بلکه «راه و شیوه‌ای» که آنان پشت در پشت طی کردند تا «نگرش مبتنی بر گوهر نیکی» را در دل مردمان جا بیندازند، می تواند راهگشای بینشی برای رفع کج بینی‌های امروزی «ما» باشد.

حال پرسشی دارم از دانشمند مجلس امــ«روز»: چیست راه و شیوه‌ی خروج از«آسیب‌های تاریخی» در اجتماع و فرهنگ مردمی که «دهل سالار بودن» را برایشان از «دور» می نوازیم؟ و آن که چگونه می توانیم  – البته اگر می خواهیم – معنای زیبا شناختی سیاه چشمی را، از زشت انگاری های سیاه بینی، جدا کنیم، و مردمان سیاه چشممان را از سیاه بینی نجات دهیم؟

نتایج حکومت امروز بر اساس همین فرهنگ بدست آمده، چنانچه انقلابی هم رخ دهد، حکومت آینده را نیز همین آسیب‌ها و ندانم‌ها، خواهند ساخت.

پوریا حاجی باقری
با تشکر از دوست عزیزم، علی.

نامه ای به رهبر انقلاب

خدمت ولی‌امر مسلمين جهان و حومه

سلام‌علیکم

شنیده‌ام بر آن داشته‌اید تا سیستم نظام اسلامی را از «جمهوریت» به «پارلمانیزم» مبدل دارید و با یکی کردن قوای مجریه و مقننه از ایجاد اختلافات اجرایی و قانون‌گذاری جلوگیری به عمل آورید. شکی در آن نیست که بنیان دمکراسی اسلامی نه تنها در تمامی نظام‌ها قابل اجراست، که می‌توان آن را محصولی صادراتی از نظام‌های دیکتاتوری غربی دانست. علی ای حال، بر آن شدم تا متممی کوتاه بر فرمایشات حضرتتان بیافزایم؛ باشد که مانند انتخابات ریاست جمهوری گذشته، معادلات آن مقام عالی، موجبات رنجش آتی جان ناقابلاتان و زاری پیروان نیابتتان نگردد‌ و نیز از شیوه منزه «پوپولیزم» آنچنان بهره جویید که باقی ملت عزیز نیز لااقل دردشان نیاید.

از این رو، ‌بایستی تغییراتی كلی در قانون اساسی اعمال داشت که تقاضا می‌شود به شرح ذیل خدمت تئوریسن‌های آن ایده کذایی، اعلام نمایند:

ابتدا:

اصل یکم قانون اساسی باید تغییر کند و نام جمهوری اسلامی را نیز در ذیل آن به «خلیفه گری پارلمانی اسلامی(!)» مبدل دارید. این را از آن باب عارضم که اگر خاطر شریفتان باشد، در دوره ریاست جمهوری جنابعالی – پیش از آن شبی که دروس خارج فقه و امر ولایت بر وجودتان الهام شد – ، همانا غمگسار بودید که «رییس جمهور تشریفاتی‌ست و فقط روبان قیچی می کند» و همه کاره‌ی دولت «نخست وزیر» است. لذا پست نخست‌وزیری را کان‌لم‌یکن کردید و رییس‌جمهور – همان کسی که از پیروان اقتدا به آیهء شریفه «وصطنعتک لنفسی – طه ۴۱» بودند – همه کاره شد. از آنجا که حالا شما در مسند ولایت تکیه دارید، بدیهی‌ست که ریاست جمهوری هم باید برود. در مملکتی که رهبری چنان وجود دارد،‌ رییس‌جمهور دیگر نیازی به خطابه‌ی صیغه ندارد. چنین است که نخست‌وزیر را دوباره «علم» می کنیم (شاید به نسخه اسداللهی)، اما نه به شکل غربی، که خدای نخواسته ستون نظام نجس شود، البته از نوع پیش از مشروطه‌ی ایرانی(!) و به شکل اسلام ولایت فقیهی مبتنی بر تفسیر آن حضرت مستطاب.

ثانیا:

حضرت آیت‌الله مهدوی‌کنی افاضات فرمودند که «وظیفه خبرگان کشف رهبری‌ست»، – خارج از بحث شباهت این کلام با سنت کشف دالای‌لاما در مذاهب تبتی –  البته این امر در تضاد با اصل ۱۰۷ قانون اساسی ا‌ست. اما از آنجایی که خبرگان وظیفه خویش را متعاقبا به انجام رسانیده، و منتخب خدا و امام زمان را كشف نموده‌اند، وجودشان دیگر لازم به نظر نمی آید و فقط موجب هدر دادن بیجای «بیت‌المال» می‌شود. علمای مجلس هم کارهای مهمتری را می‌توانند به انجام برسانند، از جمله ریاست دانشگاه‌ها و تمرکز بر بسته‌بندی و صادرات نظام اسلامی چون «بانکداری‌ اسلامی – یا چگونه جهاد اقتصادی ۳ هزار میلیاردی بکنیم و ورشکسته نشویم»، «دمکراسی اسلامی»، «تشخیص هاله‌های نور»، «تعبیر خواب اصدقاء اولیائی چون شما» و غیره. مِن‌بعد از این هم، شخص مقام‌ ولایت، که بر «عدالت و راستی» او شکی روا نیست، همچون ا‌ئمه‌هدی(ع) ولی‌امر بعدی (آقا مجتبی) را مشخص می‌کند، لذا در اینجا نیز اصول ۱۰۷ و ۱۰۸ و ۱۱۱ قانون اساسی نیز باید حذف شوند. اصل ۱۱۰ نیز کمی دستکاری نیاز دارد و باید بر سنگینی طاقت فرسای وظایف رهبری دو وظیفه جدید نیز افزون گردد:‌ الف- ریاست کلی نظام، ب- صدور احکام حکومتی – که این هم قانونی شود – . بند ۱۰۷ همچنین بیان می‌کند که «رهبر در برابر قوانین با سایر افراد کشور مساوی است». اين بند نيز هر چند فرمايشی بوده بهتر است زین پس تغییر کند به: «نظر به اينكه رهبر، منتخب مستقيم خدا و امام زمان می‌باشد، مافوق قانون محسوب شده و هر گفته‌ی او عين قانون است».

ثالثا:

سیستم سیاستی‌ پارلمانی نیازمند حزبی بودن نظام است. آیت الله مهدوی از قدیم‌الایام با حزبی شدن مخالف بودند، مطمئنا آن را نیز می‌توانید به طرق فامیلی حل و فصل کنید، هرچه باشد حاج آقا عموی داماد شما هستند. فقط احتیاط کنید که کتاب خاطرات آقای مهدوی از بازار جمع شود که در آن نوشته‌اند «با نظام حزبی مخالفند و نظام باید محوریت شخصی داشته باشد». البته احزاب قرار نيست تفاوتی با هم داشته باشند، اما در هر صورت نامشان باید با هم متفاوت باشد. یک دوره شل بدهند، دوره بعد سفت کنند. در شکل حزبی، اگر اعضا را خودتان انتخاب کنید – که جز این هم نخواهد بود – وقتی ملت به حزبی رای دادند، رییس حزب آن کسی می‌شود که رهبر معظم‌ فرموده‌اند. از آنجا که نخست وزیر را در طول یک دولت می‌شود تغییر داد، هر‌کجا زبان باز کرد، یا خودش استعفا می‌دهد یا با هواپیمایش سقوط می‌کند. البته مانند همیشه از پشت پرده اقدام نمایید که صدای دوَل کفر نیز بلند نشود و ملت شریف را به جهالت نکشند.

رابعا:

طبق قانون اساسی برای تغییر قانون بایستی رفراندوم برگزار شود. کمی تبلیغات لازم است. خاطرتان جمع که اگر ملت دفعه قبل برای رای دادن به قانون اساسی آن را خواندند، این بار نیز می‌خوانند!‌ اگرچه که بخوانند هم ایرادی ندارد. حکایت انتخابات ریاست جمهوری قبلی را هنوز می‌توان پیاده کرد.

خامسا:

رهبر خودش عین قانون اساسیت. بنابراین باید بتواند قانون اساسی را هر گونه كه تمايل دارد تغییر دهد. کما این که آقای سعیدی، نماینده حضرتتان در سپاه، فرمودند که «حتی قرآن نیز نمی‌تواند ملاک حل اختلافات باشد، امروزه حجت خدا ولی فقیه است».

سادسا:

برتئوریسین های ایده‌ی خود تکلیف فرمایید که برای آن  تک‌حزب برازندهء مقام شما، قابله‌وار از تاریخ اسلام حرفی حدیثی بزایانند. حزب الله اش را که دارید؛ کافی است سرنخش را به امام صادق(ع) برسانید و به عبای مبارکشان بدوزید. ایشان که دیدند همه عموزادگان در راه مبارزه با ستم به شهادت رسیدند و یارانی چندان قابل برای جهاد نداشتند، و از پدر مکرمشان، باقر العلوم، تنها حوزه ای علمی و معارفی الهی به میراث برده بودند؛ این شد که با بنیان سیره‌ی ولایت و امامت ذیل حدیث «اسلام بر سه پایه است؛ نماز، زکات و ولایت» هم خدا را به پیروانشان، هم اقتصاد را در خمس و زکات و سهم امام برای شاگردانشان، و هم امر ولایت – بدون داشتن مسند قدرتش – را برای ارث گذاشتن به فقیهانی چون شما، راهی برای مبارزه با طاغوت قرار دادند. این هم مبانی نظری شعار «حزب فقط حزب الله، رهبر فقط آ شخ علی آقا». شاید همی مصادف شدن ششمین بند این نامه با نام مبارک ششمین امام شیعیان نیز بتواند برای « شریعت مداران» ، مایه الهامات و برکات مضاعف باشد.

من باب وداع عارضم که:

شاه را هم دیگر لعنت نکنید، که روی پادشاهان از بدو پیدایش سپید گشته، که حضرات آیات آنچه را که خودتان می‌گویید و می‌نویسید را هم قبول ندارید. سر مردم را با بنزین و یارانه گرم کرده بودید، ۳ هزار میلیارد را بردید، مترسکی را هم رییس جمهور کردید. گویا کش پول‌ها به بند قبای حضرتعالی وصل بود و کشیدنش ناموستان را به باد می‌داد. مترسکتان هم که مانند پینوکیو زبان در آورده و بلبل شده. من‌حیث‌المجموع، تا سر ملت گرم است، کار آخر را اول انجام دهید و قافیه را تا تنگ نیامده، ببندید. به دیده‌ی منت می ستانیم سخن حاج آقای مهدوی را – که «شخص محوری»‌ را نامی برازنده تر از «سلطان مسلکی» برای قرن ۲۱ دانسته‌اند – و از آنجا که مقام معظم رهبری منتخب مستقیم خدا و امام غایب هستند، قضیه‌ی «مجلس شورای اسلامی» نیز، امریست خالی از معنی. حقیر مستدعیم که بدان شورای معزز، خلعت مشورت اعطا فرمایید و همچون آل سعودیانی که مقام سخیف پادشاه بر مسند قانون‌گذاری‌ست، در ایران و حومه نیز شخص مقام شما، که ولایتش «شعبه ای از ولایت پیامبر خداست»، کمتر متحمل بار مسئولیت شوند و مجلس نیز گاه گاه باری از دوش مقام ولایت بردارد. (من نوشتم بردارد شما بخوانید بر- دار گرداند) جمهوریت در جایی رواست که برای صدارتش، شخصی عادل و تارک‌ دنیا موجود نباشد، نه در کشوری که جانشین خداوند به روی زمین در صدر امور نشسته است.

والسلام علیکم و رحمت الله و برکاته

پوریا حاجی باقری